شبي در گوشه اي تنها... شبي مهتابي و روشن که از غمها تهي بودم تو را با شيشه انديشه و شعرم تراشيدم بتي عشق آفرين گشتي...!!! تنت را در ميان چشمه مهتابها شستم گرفتي روشني... تابنده گشتي... تو را با دست خود در معبد هستي خدا کردم! به معبد ها خدايي کن...! خدايي کن که يکتايي...! نميداني اگر روزي ز خودخواهي به تنگ آید دل يکتا پرست من، تو را با تیشه سنگين قهرم افکنم بر خاک که تا هر کس مرا را بيند، بگويد او خدايش را بدست خويش بشکسته و هر شب... مي نشيند بر سر بشکسته قهرش که تا شايد سحرگاهي بنا سازد خدايش را...
|
شیر زنان ایرانی در گذر تاریخ
|
يادمان باشد از امروز جفايی نکنيم
گر که در خويش شکستيم صدايی نکنيم ؛
خود بتازيم به هر درد که از دوست رسد
بهرِ بهبود ولی فکر دوايی نکنيم ؛
جای پرداخت به خود بر دگران انديشيم
شِکوه از غير، خطا هست خطايی نکنيم ؛
ياور خويش بدانيم خداياران را
جز به ياران ِ خدادوست وفايی نکنيم ؛
يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
طلب عشق ز هر بی سر و پايی نکنيم ؛
گر که دلتنگ از اين فصل ِ غريبانه شديم
تا بهاران نرسيده است هوايی نکنيم ؛
گِله هرگز نبُود شيوه ی دلسوختگان
با غم خويش بسازيم و شفايی نکنيم ؛
يادمان باشد اگر شاخه گلی را چيديم
وقت پرپر شدنش ساز و نوايی نکنيم ؛
پر پروانه شکستن هنر انسان نيست
گر شکستيم ز غفلت من و مايی نکنيم ؛
و به هنگام نيايش سرسجاده ی عشق
جز برای دل محبوب دعايی نکنيم ؛
مهربانی صفت بارز عشاق خداست
يادمان باشد از اين کار اِبايی نکنيم ...
(شعر از هوروش نوابی)


